خواندن انلاين رمان شفق

رمان شفق (قسمت اول)

با خستگی خودمو روی صندلی انداختم.با اینکه میدونستم کارم درست نیست ولی پاهامو روی میز دراز کردم.مقنعه مو کمی کشیدم عقب.عجیب هوس چای کرده بودم اما وقتی سر فلاسک رو توی فنجونم گرفتم فقط دو قطره چایی توی لیوان ریخت.با دلخوری رو به مریم کردم:
میمردی تهش یکمی واسه من نگه میداشتی؟تو و فرح و یگانه…حالا اگه راست میگی برو از بخششون چایی بیار اگه دادند بهت….تازه تو که میدونی کتری برقیمون خرابه…..
یکریز داشتم غر میزدم که مریم بی هیچ حرفی(چون اخلاق سگ منو میدونست )دستهاشو بالا گرفت:
خیل خب بابا چه خبرته تسلیم تقصیر من بود الان میرم ازشون آبجوش میگیرم….
نذاشتم حرفشو ادامه بده:
لابد سه ساعت دیگه میای تو بری اونجا می ایستی حرف زدن
-فعلا که کاری نداریم تو بخش
و در حالیکه فلاسک به بغل به سمت در میرفت اضافه کرد:
-خبری شد زنگ بزن سریع میام…….
وقتی مریم رفت به ساعتم نگاه کردم.تازه ده شب بود و تا صبح زمان زیادی داشتیم.بعد از دو هفته مرخصی امشب اولین شبکاریم بود.از سر شب بدو بدو داشتیم .بعد از چند ساعت سرپا بودن الان وقت کرده بودم کمی خستگی در کنم.پاهامو از روی میز آوردم پایین.جورابامو درآوردم و دوباره گذاشتم روی میز.با لذت دستهامو از دوطرف باز کردم و به بدنم کش و قوس دادم.خیالم راحت بود که کسی این موقع توی بخش نمیاد حتی سوپروایزر چون همین یه ربع پیش توی بخش بود.میدونستم مریم به این زودیها برنمیگرده برای همین عضلات بدنم رو شل کردم چشمهامو بستم وزیر لب زمزمه کردم:
یک شب از دست کسی باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشی
دورتر شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود
راه خواهد پیمود………
-کی قراره با شما بیاد راهپیمایی؟
بند دلم پاره شد.آنچنان از جا پریدم که بند ساعتم به میز گرفت.از دستم دراومد و صدای خردشدن شیشه شو شنیدم.بی اعتنا به ساعت به روبروم خیره شدم.دو چشم تیره و عمیق با گستاخی نگاهم میکرد.
_شما اینجا چی کار میکنید این وقت شب؟کی بهتون اجازه داده این موقع بیاید بالا؟
بدون اینکه جوابمو بده مثل اینکه نمایش مفرحی رو نگاه میکنه لبخند زد.از خنده ش بی نهایت عصبی شدم:
چیز خنده داری دیدی؟یالا بیرون از بخش تا مجبور نشدم به نگهبانی زنگ بزنم….
این بار کاملا بلند خندید و با صدایی گرم و مردونه جوابمو داد:
واقعا نمایش تک نفره به این زیبایی ندیده بودم…میتونم بپرسم از کجا فارغ التحصیل شدید؟کارتون حرف نداره به خصوص وقتی پاهاتون رو میز باشه و چشمهاتونم بسته…….و باز پرصدا خندید.از عصبانیت گر گرفتم:
نه …مثل اینکه خیلی دوست داری اون روی منو بالا بیاری…..
با پررویی جواب داد:
آره……..خیلی…
و به چشمانم خیره شد.سرمو زیر انداختم و در حالیکه گوشی تلفن رو برمیداشتم گفتم:
خیل خب خودت خواستی…
دست برد و گوشی رو قطع کرد.
-اه….فکر کنم به جای فامیل مریض خودت مریض باشی….
-بعیدم نیست
-خیلی پررویی
-اینم بعید نیست و باز خندید.حسابی داشت کفرم درمیومد ولی نمیدونم چرا واهمه داشتم توی چشمهاش نگاه کنم…
باشه …من کوتاه میام…..بگو اسم مریضت چیه تا بگم در چه حاله ولی گفته باشم اجازه نمیدم این موقع ببینیش……
-من مریضی ندارم…
-پس واقعا خودت مریضی که این وقت شب اینجایی……
سرشو به یک طرف خم کرد.لبهاشو جمع کرد:
گفتم که…. تازه مرضم واگیرداره…….و با لحن مسخره ای اضافه کرد:خطرناکه حسن……
و باز خندید.بی اختیار فریاد زدم:
-بیرون……..بیرون………
با انگشتم در بخش رو نشون میدادم و میگفتم بیرون.ولی اون بی توجه به من میخندیدواز اینکه منو به این درجه از عصبانیت رسونده بود لذت میبرد.دوباره دستمو به سمت تلفن دراز کردم که صدای مریم رو شنیدم:
چه خبرته شفق چرا داد میزنی؟
با دیدن مرد جوونی که هنوز با گستاخی به من خیره مونده بود دست و پاشو گم کرد:
سلام آقای دکتر….خسته نباشید مگه شما هنوز نرفتید خونه؟
آقای دکتر؟!!!!!!!!!!!!
متعجب به اون و مریم خیره شدم.چشمهاشو از من دزدید و در حالیکه به سمت مریم برمیگشت گفت:
داشتم میرفتم خواستم قبل از رفتنم مطمئن شم به وجودم نیازی نیست ………و در حالیکه نیم نگاهی به من میانداخت ادامه داد:
که البته فهمیدم خودم مریضم…و باز به من خیره شد.
مریم که متوجه ی حرفش نشده بود با خنده گفت:
خدا نکنه هیچوقت مریض شید…
-حالا که هستم طبق معاینه ی دوستتون…
دهنم به زور باز شد:
من…….من نمیدونستم که شما…….
-مهم نیست خانم…؟
با من و من جواب دادم:
-صبوری….
با خنده جواب داد:
چه بهتون هم میاد.
سرمو زیر انداختم و ناخنمو کف دستم فرو کردم.این عادتی بود که از بچگی داشتم.هر وقت عصبانی میشدم این کار بهم آرامش میداد.
-خب من میرم دیگه….
فقط با مریم خداحافظی کردو رفت.با ناراحتی خودمو روی صندلی انداختم و با عصبانیت به مریم رو کردم:
چرا به من نگفتی دکتر جدید اومده؟
-اولا که تو مرخصی بودی بعدشم امروز اینقدر سرمون شلوغ بود که وقت نشد بگم…
-حالا چند وقت اومده؟
-یکهفته…
-اه پس چرا من ندیدم اسمشو پای پرونده ی مریضها؟
-چون فقط یک مریض داشته اونم من چکش کردم…
-مگه کشیکش بود اومد بالا؟
-نه….ولی مطبش همین بغله…چسبیده به بیمارستان….واسه همین اومد سر زد.ولی خداییش شفق از وقتی اومده خیلی ها تو نخشند به خصوص خانم دکتر پناهی…
اخمهامو تو هم کردم:
ایش نه خیلی تحفه ست(ولی خودمم ته دلم میدونستم دارم بی انصافی میکنم)
-اوهو خیلی خوش تیپه که ولی به چشم شما که خواستگارایی مثل دکتر رهبر دارید نمیاد…..
دکتر رهبر مدیر بیمارستان خصوصی بود که من توش کار میکردم.یکماه از کار کردنم نمیگذشت که توسط سرپرستار بخشی که من توش بودم ازم خواستگاری کرده بود ولی من جواب رد داده بودم چون حالا حالاها خیال نداشتم خودمو درگیر اینجور مسایل کنم.برای خودم خوش بودم و زندگی مجردی خودمو داشتم .از زندگیم هم کاملا راضی بودم و نیازی به تغییر درش نمیدیدم.
-اوهوی کجایی؟اسم خواستگار اومد رفتی تو هپروت؟یا تو فکر شب زفافی؟
خندیدم:
باشه به موقعش خدمت تو میرسم…فعلا تو فکر اینم چطوری حال این آقای دکتر رو جا بیارم که بعد از این کسی رو غافلگیر نکنه…
-بپا اون حال تورو نگیره….
درحالیکه چشمهامو رو هم میذاشتم گفتم:
خواهیم دید………

صبح به مریم گفتم اون بخش رو تحویل بده و خودم قبل از اینکه هدمون بیاد از بیمارستان زدم بیرون.میدونستم بعدا به خاطر این کارم غرغر میکنه ولی نمیدونم چم شده بود.بیقرار بودم و تحمل بیشتر موندن رو نداشتم.همینکه پامو از بیمارستان بیرون گذاشتم یک نفس عمیق کشیدم.با اینکه خودم ماشین داشتم ولی ترجیح میدادم برای رفت و آمد به محل کار از تاکسی استفاده کنم.قبل از اینکه تاکسی بگیرم کمی پیاده روی کردم.میخواستم محل کار آقای پرروی دیشبی رو ببینم.مطبش در پنجاه قدمی بیمارستان بود.یک ساختمان کاملا شیک که قبلا نظر منو جلب کرده بود ولی هیچوقت به اسم دکترهاش دقت نکرده بودم.سرمو بلند کردم و اسمشو روی تابلو دیدم.دکتر کامران هوشنگی متخصص جراحی عمومی….مطب شیکی بود برای یک آدم سی و سه..چهارساله.پس باید وضع مادیش خوب باشه.به خودم نهیب زدم …..هی دختر به تو چه مربوطه این چیزها.اون هرچی هست به تو ربطی نداره.وقتی توی تاکسی نشستم به این فکر میکردم که چرا با یک دیدار اینقدر روی این شخص حساس شدم.قبلا هیچوقت اینقدر در مورد کسی کنجکاوی نشون نداده بودم پس چرا…آیا به دلیل برخورد دیشب بود یا علت دیگری داشت……….
*********************
به آرومی کلید رو توی قفل چرخوندم.ولی مادرم مثل همیشه بیدار بود.صبحهایی که من شبش شبکار بودم زود بلند میشد صبحونه آماده میکرد که من بخورم بعدش بخوابم.هرچی بهش میگفتم نیازی به این کار نیست گوش نمیکرد.خواهرم شراره که از من بزرگتر بود و ازدواج کرده بود به مامانم اعتراض میکرد که این دختره دیگه گنده شده اینقدر لوسش نکن..مادرم اینجور مواقع نگاه مهرآمیزی سمت من میکرد و برای بار هزارم میگفت شفق درست مثل سیبی میمونه که با مادرم نصف کرده باشندخدا بیامرزتش اگر الان بود چقدر عشقتو میخورد مادر.عزیز جون من وقتی مادرم تازه ازدواج کرده بود به رحمت خدا رفته بود و نه من اونو دیده بودم و نه اون منو ولی از روی عکسش به درستی حرف مادرم ایمان داشتم.به همین دلیل بود که مادرم حس و علاقه ی عجیبی به من داشت.و حالا هم روبروی من در حالیکه چایی میریخت نشسته بود.فنجون رو جلوم گذاشت و با دلسوزی مادرانه ای خیره ام شد:
-مادر شفق دوباره خودتو غرق نکنی توی شبکاری ها……. تازه یکمی رنگ و رو گرفتی دوباره زیر چشمهات گود میشه…….
مادرم طبق معمول درست میگفت.من به شبکاری دادن علاقه داشتم .اصولا آرامش و سکوت شبانه رو به هیاهوی روز ترجیح میدادم.بلند شدم رفتم پشت صندلیش و دستهامو دور گردنش حلقه کردم:
چشم مامان خوشگلم چشم…..راستی بابا زنگ نزد؟
برادرم چند وقتی بود مقیم یکی از کشورهای اروپا یی شده بود و بابام رفته بود بهش سر بزنه.
-اون اگه بخواد زنگ بزنه چهار به بعده…
-آخ…….
_چی شد شفق؟
_هیچی یادم اومد شیشه ی ساعتم شکسته باید امروز درستش کنم…..و قبل از اینکه بپرسه چرا ادامه دادم:
-از دستم افتاد.
اونروز برخلاف روزهای دیگه خوابم نمیبرد.تا چشمهامو میبستم دو چشم سیاه احاطه ام میکرد.نمیخواستم به چیزی یا کسی فکر کنم.نمیخواستم کسی پیش چشمم اینقدر پررنگ بشه.سعی کردم اون دو چشم رو با تمام قوا پس بزنم.اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا خوابم برد.
***********
-شفق به خدا راست میگم
-حالا چی گیر تو میاد اینهمه تعریف میکنی ازش
-هیچی بابا کاش منم یکمی از خوشگلی تو رو داشتم همچی میزدمش تو تور….
خندیدم.دست دراز کردم یک نیشگون از دست مریم گرفتم:
تو خواب ببینی شبیه من باشی…….
-اوهو……اینو…….
با مریم بعد از اینکه ساعتمو برده بودم برای تعمیر توی یک تریا نشسته بودیم.هنوز ننشسته بودیم که شروع کرد از آقای پررو حرف زدن.هرچی که شنیده بودو نشنیده بودو راست و دروغ سر هم میکرد.
-میگم نه به اول که یادت نبود همچین کسی هست و به من نگفتی نه به حالا…….
-شفق به جان خودم این یکی رو دیگه خودم دیدم مطمئنم دکتر پناهی بدجور دنبالشه تازه تو این یکهفته دقیقا ساعتهایی میاد تو بخش که میدونه اینم هست….خلاصه بگم رقیب قدری داری………و موذیانه خندید.
دکتر پناهی یکی دیگه از دکترهای بخشمون بود که به لطف لوازم آرایش قابل تحمل بود.
دماغ مریم رو بین دو انگشت گرفتم و کشیدم…
-آخ
-اولا که من قابل نمیدونم این پسره رو دوم تا تو باشی واسه من رقیب نتراشی………
-مرده شورتو نبرن شفق….اصلا به من چه واسه تو شوهر پیدا کنم……….
از حرفش طوری خندیدم که دو…سه تا پسر میز بغلی برگشتند نگاهمون کردند.یکیشون که از بقیه خوش تیپ تر بود گفت:
بگو ما هم بخندیم خوشگله…….
اخمامو تو هم کشیدم:
نخش کوتاه بود به شما نرسید…..
دوستهاش خندیدند .خودش رو ترش کرد.منم دست مریم رو کشیدم:
پاشو بریم…..در ضمن تو اگر بیل زنی باغچه ی خودتو بیل بزن اول…………
بازم نوبت شبکاریم بود.و باز هم منو مریم با هم بودیم.دوست خوبی بود و اخلاق منو خوب میدونست برای همین سعی میکردیم نوبتهای کاریمون با هم باشه.اونشب دکتر کامران یک مریض داشت که صبح عملش کرده بود.اما هنوز حال جالبی نداشت.وقتی ترمومتر رو از دهنش درآوردم دیدم تب داره.
-مریم مریض این تحفه تب داره یه زنگ بهش بزن
مریم سرشو با بد(جن**س**ی) به نشانه ی نه تکون داد.
-باشه صبر کن تلافی میکنم……..

من هیچوقت آدمی نبودم که هیجانزده بشم یا دست و پامو گم کنم ولی نمیدونم چرا همینکه گوشی رو بلند کردم ضربان قلبم بالا رفت و دهنم خشک شد.همه ی شماره هاشو داشتیم هم خونه هم مطب هم همراه.میدونستم این وقت شب مطب نیست و چون دیروقت بود صلاح ندیدم خونه ش زنگ بزنم برای همین موبایلشو گرفتم چند زنگ خورد تا برداشت.در حین گفتن الو صدای خنده ی زنی هم به گوشم خورد.نمیدونم چرا بی جهت احساس دلخوری کردم و وقتیکه گفت بله بی اینکه..

همه ی شماره هاشو داشتیم هم خونه هم مطب هم همراه.میدونستم این وقت شب مطب نیست و چون دیروقت بود صلاح ندیدم خونه ش زنگ بزنم برای همین موبایلشو گرفتم چند زنگ خورد تا برداشت.در حین گفتن الو صدای خنده ی زنی هم به گوشم خورد.نمیدونم چرا بی جهت احساس دلخوری کردم و وقتیکه گفت بله بی اینکه سلام کنم گفتم:
از بیمارستان تماس میگیرم برای مریضی که….
رفت تو حرفم:
-نه …مثل اینکه به جز بازیگری هنرهای دیگه ای هم دارید مثل هنر سلام نکردن…
از حرفش گر گرفتم و خوشحال بودم که از پشت تلفن نمیتونه منو ببینه.قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم با لحن خشنی اضافه کرد:
-حالا چی شده؟لطفا زودتر بگو که کار دارم…….
از لحنش بی نهایت ناراحت شدم ولی با خونسردی حال مریض رو گزارش دادم و ازش اوردر گرفتم و بی خداحافظی قطع کردم.
از خودم بدم اومده بود.نباید بهش اجازه میدادم عصبانیم کنه.این آقا مثل اینکه بیش از حد از خودش مطمئن بود.متعجب بودم چطور به راحتی صدامو تشخیص داده.
-شفق با توام حواست کجاست؟
-ها چیه چیزی گفتی مگه؟
-ساعت خواب…..دکتر چی گفت مگه اینجوری شدی؟خواستگاری کرد ازت؟
و بلند خندید.
-مطمئن باش اگر اینکارو میکرد جوابم نه بود
-حالا یکروز این حرفتو یادت میارم…..چی گفت حالا؟
اوردر رو نشونش دادم:
-مریم؟
-جون؟
-اون خیلی راحت صدای منو تشخیص داد
-خب لابد صدات مثل لالایی بوده براش یادش مونده..
-مریم م م م م م
-خب بابا نزن حالا .سرشب که تو بالا سر مریض بودی زنگ زد ببینه خبری نیست بعدش پرسید که من با کی شیفتم..منم اسم تورو آوردم
با ناراحتی زیر لب زمزمه کردم:
پس اینطور…آقای دکتر بچرخ تا بچرخیم……..
***************
خانم صبوری…….خانم صبوری؟
از در بیمارستان اومده بودم بیرون و داشتم میرفتم خونه.اینبار عصرکار بودم و هوا تقریبا تاریک شده بود.برگشتم طرف صاحب صدا.تقریبا از بعد از اون برخورد تلفنی دیگه ندیده بودمش.اینبار برخلاف اوندفعه سلام کردم.با خوشرویی جواب سلاممو داد.به سردی پرسیدم:
-بله آقای دکتر کاری داشتید؟
-خواستم بپرسم بالا بودید خبری نبود؟
-چرا خودتون نمیرید بپرسید یا تماس بگیرید؟
موشکافانه نگاهم کرد:
خودم حالم خوب نیست دارم میرم خونه والا اینقدرا عقلم میرسه
عصبانی شدم و حالا که سر شیفت نیودم هیچ لزومی نمیدیدم رعایتشو کنم:
اه من فکر کردم عقلتون نمیرسه این بود که جهت راهنمایی گفتم……….
ضربه کاری بود.خطوط شقیقه هاش برجسته شد ولی قبل از اینکه جواب بده پشتمو کردم:
-حالا هم با اجازه من خسته م خدانگهدار
سریع تاکسی گرفتم و پریدم توش.برگشتم و گذرا نگاهش کردم هنوز همونجا ایستاده بود وبه رد من نگاه میکرد.از کارم احساس رضایت میکردم.فکر کنم در عمرش کسی چنین برخوردی باهاش نکرده بود.شادو شنگول وارد خونه شدم.مادرم خونه نبود.یادداشت گذاشته بود که رفته خونه ی شرار.با بیحوصلگی لباسهامو کندم و افتادم روی تخت.دست بردم و دکمه ی ضبط کنار تخت رو زدم.همنوا با شکیلا شدم:
تو خاموشی خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه
بخواب که امشب پشت این روزن
شب کمین کرده روبروی من
تب آلوده تلخ و بی کوکب
شب شب غربت
شب همین امشب
در اندوه شعر غرق شدم و به کامران و رفتارم فکر کردم و از کارم پشیمون شدم.نمیدونستم چرا این مرد طی این چند روز تونسته اینطور روی من اثر بذاره که پیش خودم برای رفتارهای بعدیم با اون برنامه ریزی کنم.به خودم قبولوندم که اون هیچ فرقی با دیگران نداره و من باید همون رفتاری کنم که با دیگران ولی خودم ته دلم میدونستم این اون چیزی نیست که واقعا میخوام….پس من واقعا چی میخواستم؟چه مرگم شده بود؟چرا هم میخواستم این آدم رو با رفتارم عذاب بدم هم نمیخواستم؟چرا اون چشمهای لعنتیش دست از سرم برنمیداشت؟چرا………..چرا………..

سعی کردم زندگیم رو به روال قبل برگردونم.چسبیدم به کار و به تفریجات مجردی که از قبل داشتم.و تا حد امکان از برخورد با کامران اجتناب میکردم ولی خبر داشتم که تقریبا کل بیمارستان خودشونو واسش هلاک میکنند چون علاوه بر خوش تیپی و مدرک وضع مالی خوبی هم داشت.در این میان اون کسی که بیشتر از همه سعی در جلب توجه ش داشت دکتر پناهی بود که مطبش هم توی همون ساختمان بود.مریم وقتی با هم بودیم ورد زبونش ادا و اطوارهایی بود که این خانم دکتر برای کامران میومد.من به ظاهر بی توجه بودم ولی باطنا هر خبری رو راجع به اون می قاپیدم.اون شب که باز مریم تو بخش سر حرف رو باز کرد با بی اعتنایی پرسیدم:
آخه مگه این چی داره اینها براش اینطور میکنند…
-حتما یه چیزی داره که منو تو نمیدونیم
-مثلا؟
-میگم شاید اینها مزه ی یه چیزشو چشیدند که از زیر دندونشون بیرون نرفته هنوز……..و کرکر خندید.
-خدا بگم چیکارت کنه مریم با این حرف زدنت…حالا کامران جونتون چه میکنه در مقابل این قروفرها..
-والله بچه ها میگفتند محل سگم به خانم دکتر نمیذاره ولی این مثل کنه می چسبه بهش وقتی میاد تو بخش…انگاری خیلی دوستش داره…….و باز خندید.
-مرض تو هم که قرص خنده خوردی امشب……..
من پشت به در ورودی داشتم و اگر کسی وارد میشد نمیدیدم ولی مریم روش به در بود برای همین وقتی پاشد و گفت سلام آقای دکتر منم هراسون ایستادم.اما وقتی برگشتم کسی رو ندیدم.صدای خنده ی مریم بخش رو پر کرد.منم برای اینکه بسوزونمش خندیدم و گفتم:
-مریم خانم حیف سرکاریم والا از این سرکار گذاشتن من بلایی سرت میاوردم که تا دو روز بعد گریه کنی……..
دوباره نشستم و برای اینکه فکرمو مشغول کنم پرونده ها رو جلو کشیدم تا چک کنم.سرم گرم بود طوریکه وقتی دوباره مریم پاشد و گفت سلام آقای دکتر اعتنایی نکردم:
بگیر بتمرگ دختر والا به خدا میام آش و لاشت میکنما…….
ولی صدایی از مریم درنیومد.سرمو بلند کردم و نگاهش کردم:
تو معلومه چت شده امشب؟
-اگر فهمیدید خانم رضایی چشون شده به من هم بگید من بدونم اینجا چه خبره
خودش بود.بلند شدم .بهش رو کردم و با خونسردی سلام کردم.زیر لبی جوابمو داد.به مریم اشاره کردم که بعدا خدمتت میرسم…
-خب خانمها من امروز صبح نرسیدم بیام ویزیت….لطفا یکیتون با من بیاد
به مریم اشاره کردم باهاش بره.اشاره مو دید و در حالیکه به سمت اطاقها میرفت گفت:
خانم صبوری لطفا شما بیاید…..
با اکراه پشت سرش راه افتادم.ایستاد تا بهش برسم.شونه به شونه ی هم راه افتادیم.سه تا مریض داشت .وقتی آخرین مریض هم ویزیت کرد قبل از اینکه از اطاق بیایم بیرون به من خیره موند:
-خانم صبوری من میخواستم چند دقیقه ای باهاتون حرف بزنم
-در چه مورد آقای دکتر؟
-موردشو بعدا می فهمید
-اگر در مورد مسائل کاری هست همینجا در خدمتتونم والا نه ……
-به کار هم مربوط میشه
-اکی میتونیم تو اطاق رست حرف بزنیم
-نه نمیخوام تو بیمارستان باشه
-پس متاسفم من هیچ نیازی نمی بینم خارج از اینجا حرفی با شما داشته باشم…….
متوجه شدم که داره عصبانی میشه.انتظار داشت من با خنده بگم باشه همونطور که احتمالا دیگران گفتند ….اما نه…… آقای دکتر شفق با دیگران فرق میکنه..
-خارج خارج هم نیست…
و با لحن خودمونی اضافه کرد :
میتونی بیای مطب…
گر گرفتم.این چطوری در مورد من فکر میکرد که این حرفو زد.اخمهامو کشیدم تو هم:
هر وقت مریض شدم میام و رفتم به سمت در…دوباره برگشتم طرفش:
-فعلا شما مشغول مداوای اینهمه مریضی بشید که دور خودتون جمع کردید…
و زدم از اطاق بیرون.مستقیم رفتم تو اطاق رست.میدونستم مریم توی استیشن هست و دیگه نیازی به من نیست.احساس کردم ضربان قلبم بالا رفته.از طرفی از توجه ویژ ه ای که بهم داشت حس خاصی داشتم از سوی دیگه نمیخواستم فکر کنه با آدم سهل الوصولی طرفه.اونقدر تو اطاق موندم تا مطمئن شم رفته.
-دیوونه کجا غیبت زد من داشتم دنبالت میگشتم که دکتر گفت رفتی رست…تو چه مرگته شفق چرا با این بنده خدا اینطوری میکنی…
-تو نمیخواد وکالت کسی رو بکنی
-وکالت نیست ولی تو انگار دشمنی داری با این بیچاره
به سختی جوابشو دادم:
-خوشم نمیاد ازش
مریم با استفهام نگام کرد:
مطمئنی؟
معلومه که مطمئن نبودم……از هیچ چیز مطمئن نبودم.جواب ندادم.مریم هم پیگیر نشد فقط گفت:
خب حالا تنبیه میشی.. تو میای این اوردرها رو چک میکنی منم میرم پهلو فرح و یگانه ببینم خبر جدید چی دارند…..
خندیدم:
ای فرصت طلب…….
هنوز مریم نرفته بود که تلفن زنگ خورد تا گفتم بله صدای گرمش تو گوشم پیچید……….
بی مقدمه گفت:
شما با من پدرکشتگی داری؟
دهنم خشک شد:
نه …
-ولی انگار داری..بهر حال من هنوز تو بیمارستانم…..خواستم بپرسم عقیده ت عوض نشده؟در ضمن یادت باشه من عادت ندارم درخواستهامو دو بار تکرار کنم…
حرصم گرفت و با لحن گزنده ای گفتم:
اینبار که کردید……
بر خلاف انتظار من خندید و با لحن وسوسه انگیزی گفت:
آره …کردم……
سرخ شدم.و از اینکه ناگهان اینهمه صمیمی شد چندشم شد:
در هر صورت جواب من نه هست
-حتی اگر بگم از برخورد اونروزم پای تلفن معذرت میخوام؟
مردد شدم.فکر میکردم مغرورتر از اونی باشه که در مورد چیزی معذرتخواهی کنه.تردیدم رو حس کرد چون ادامه داد:
خواهش میکنم…من تا حالا در اینمورد از کسی خواهش نکردم
-نمیتونم…من….
-چرا نمیتونی؟این یک دیدار ساده ست …هرجا که خودت بگی…اصلا بذار به حساب یک دعوت شام یا ناهار برای عذرخواهی
نمیدونم چرا رام شدم….شفق دست نیافتنی که دست و دلش برای کسی نمیلرزید به همین راحتی رام شد خودمم میخواستم ولی با اینحال از تک و تا نیفتادم:
پس اجازه بدید کمی فکر کنم…
-باشه….فکر کن ولی این وسط فکر منم باش که مثل شما آدم صبوری نیستم……..و خندید.خنده مو مهار کردم:
پس فعلا…….
منتطر جواب نشدم و قطع کردم…با قطع ارتباط تردید به جونم ریخت…….